جمعه 8 شهريور 1392برچسب:مواظب باشيد,عكس,جملات زيبا و كوتاه از شهدا,سخنان شهيد جهان آرا,شهدا,ايمان, :: 16:54 :: نويسنده : Rogayyeh
بچه ها اگر شهر سقوط کرد نظرات شما عزیزان:
وبلاگ عالیه به منم سربزن
![]()
نذرپاهای محمد(اقتباسی آزاداززندگی سردارشهیدمحمدرویایی)
سال های اول انقلاب بودوکشوردرتب جدایی وچندپاره شدن می سوخت.کردستان که کانون اصلی این معرکه بود مظلومانه چشم به راه گامهایی به صلابت کوه هایش داشت.مردان شهرماهم درآن هنگام راهی این دیارشدندوپیشگامشان درآن مسیرجوانی دلاور واستواربه نام محمدبود.بارهاازمحاصره های مختلف به سلامت گریخت وازترورهای پی درپی جان سالم به دربرد.جوانی که سالها پیش توانایی برداشتن قدمی بدون کمک اطرافیان خودنداشت حالابلای جان ضدانقلاب غرب کشورشده بودتاجایی که برای گرفتن جان نحیفش تاسقف یک میلیون تومان پاداش تعیین کرده بودند.اوبه راهش ایمان داشت زیراکه رازالطاف الهی درحق خودش رامی دانست به قول مادرش.اونظرکرده آقا بود. محمدفرزندپنجم وتنهااولادذکور حاج رمضان وننه خاوربودکه بعدازسالهانذرونیازبرای پسردارشدن درهنگامه پیری پدرومادرپابه جهان گذاشت.نوزادی نارس وضعیف که گذرروزهابیش ازپیش ضعف جسمانی اورابرای خانواده مشخص می کرد. امیداین دو وقتی ازبین رفت که پزشکان باقطع امیدازکودکشان به آندوگفتندمحمدازناحیه مچ هردوپادارای انحراف شدیداست ودیگر قادر نخواهدبود به صورت طبیعی راه برود.دل رنجورپیرمردوپیرزن دیگرتاب نیاورد.پاخرین امیدآنهاامهمچنان چون جراغی دردل پردردشان روشن بود.پناهی که درمشهدداشتندبه وسعت همه دنیابود.آقای مهربانی که کسی رادست خالی ازدرخانه اش برنمی گرداند.این شدکه بعدازمشورت فراوان وحتی شنیدن طعنه های تلخ اطرافیان باسپردن خانه وخانواده به فامیل سه نفری عازم پایتخت دلها مشهدشدند.چشمشان که ازدوربه گنبدوگلدسته ی زیبای امام افتادباناله گفتند:آقاجان ای امام رئوف قسمت می دهیم به تنهایی فرزندت جوادماراناامیدودست خالی ازدرخانه ات برنگردان.نگذاردل دشمنانت بیش ازاین شادشود.این هاراکه مزمه کنان باخودمی گفتندباچشمانی اشکبارفرزندمعلولشان راکنارپنجره فولادخواباندندورفتندتازیارت کنند.چندساعت بعوقتی نزداوبرگشتند دیدندکه پسرک وحشت زده ومتحیرازخواب پریده وبه پاهایش نگاه می کندواشک می ریزد.پدرپرسید محمدجان چی شده؟محمدکه دیگرگریه امانش رابریده بودباهمان زبان کودکی گفت:بابایی آقا آقارودیدم.امد دستی به پاهام کشید وگفت پاشو توخوب شدی.پدر اورابلندکردباورش نمی شدمحمدش می توانست راه برود.اوشفاپیداکرده بود.امام رضاناله این دوراشنیده بودوجوابشان را داده بودسالهاگذشت محمددامادشدوساعتی بعدناجوانمردانه توسط ضدانقلاب ترورشد. حاج رمضان که وقایع تمام این سالها به سرعت ازبرابردیدگانش گذشت آخرین قطرات اشکش راباآستین پیراهنش پاک کرد خم شدوآخرین بوسه رابرپاهای تنهاپسرش که یادگارامام رضابودزدوازقبربیرون آمد.آخرین نگاهش رابه قبرمحمدش کرد وسر برگرداندسمت مشهد باحال همان روزش درحرم سلامی به امام کردوگفت:یاامام رضانذرتوکرده بودیمش شفایش راکه خودت دادی حالاهم خودت قبولش کن. السلام علبک یاعلی ابن موسی الرضا.یاامام الغربا
نذرپاهای محمد(اقتباسی آزاداززندگی سردارشهیدمحمدرویایی)
سال های اول انقلاب بودوکشوردرتب جدایی وچندپاره شدن می سوخت.کردستان که کانون اصلی این معرکه بود مظلومانه چشم به راه گامهایی به صلابت کوه هایش داشت.مردان شهرماهم درآن هنگام راهی این دیارشدندوپیشگامشان درآن مسیرجوانی دلاور واستواربه نام محمدبود.بارهاازمحاصره های مختلف به سلامت گریخت وازترورهای پی درپی جان سالم به دربرد.جوانی که سالها پیش توانایی برداشتن قدمی بدون کمک اطرافیان خودنداشت حالابلای جان ضدانقلاب غرب کشورشده بودتاجایی که برای گرفتن جان نحیفش تاسقف یک میلیون تومان پاداش تعیین کرده بودند.اوبه راهش ایمان داشت زیراکه رازالطاف الهی درحق خودش رامی دانست به قول مادرش.اونظرکرده آقا بود. محمدفرزندپنجم وتنهااولادذکور حاج رمضان وننه خاوربودکه بعدازسالهانذرونیازبرای پسردارشدن درهنگامه پیری پدرومادرپابه جهان گذاشت.نوزادی نارس وضعیف که گذرروزهابیش ازپیش ضعف جسمانی اورابرای خانواده مشخص می کرد. امیداین دو وقتی ازبین رفت که پزشکان باقطع امیدازکودکشان به آندوگفتندمحمدازناحیه مچ هردوپادارای انحراف شدیداست ودیگر قادر نخواهدبود به صورت طبیعی راه برود.دل رنجورپیرمردوپیرزن دیگرتاب نیاورد.پاخرین امیدآنهاامهمچنان چون جراغی دردل پردردشان روشن بود.پناهی که درمشهدداشتندبه وسعت همه دنیابود.آقای مهربانی که کسی رادست خالی ازدرخانه اش برنمی گرداند.این شدکه بعدازمشورت فراوان وحتی شنیدن طعنه های تلخ اطرافیان باسپردن خانه وخانواده به فامیل سه نفری عازم پایتخت دلها مشهدشدند.چشمشان که ازدوربه گنبدوگلدسته ی زیبای امام افتادباناله گفتند:آقاجان ای امام رئوف قسمت می دهیم به تنهایی فرزندت جوادماراناامیدودست خالی ازدرخانه ات برنگردان.نگذاردل دشمنانت بیش ازاین شادشود.این هاراکه مزمه کنان باخودمی گفتندباچشمانی اشکبارفرزندمعلولشان راکنارپنجره فولادخواباندندورفتندتازیارت کنند.چندساعت بعوقتی نزداوبرگشتند دیدندکه پسرک وحشت زده ومتحیرازخواب پریده وبه پاهایش نگاه می کندواشک می ریزد.پدرپرسید محمدجان چی شده؟محمدکه دیگرگریه امانش رابریده بودباهمان زبان کودکی گفت:بابایی آقا آقارودیدم.امد دستی به پاهام کشید وگفت پاشو توخوب شدی.پدر اورابلندکردباورش نمی شدمحمدش می توانست راه برود.اوشفاپیداکرده بود.امام رضاناله این دوراشنیده بودوجوابشان را داده بودسالهاگذشت محمددامادشدوساعتی بعدناجوانمردانه توسط ضدانقلاب ترورشد. حاج رمضان که وقایع تمام این سالها به سرعت ازبرابردیدگانش گذشت آخرین قطرات اشکش راباآستین پیراهنش پاک کرد خم شدوآخرین بوسه رابرپاهای تنهاپسرش که یادگارامام رضابودزدوازقبربیرون آمد.آخرین نگاهش رابه قبرمحمدش کرد وسر برگرداندسمت مشهد باحال همان روزش درحرم سلامی به امام کردوگفت:یاامام رضانذرتوکرده بودیمش شفایش راکه خودت دادی حالاهم خودت قبولش کن. السلام علبک یاعلی ابن موسی الرضا.یاامام الغربا ![]()
![]() |