|
:: :: نويسنده : Rogayyeh
ما يك ملت «دوستدار علي» هستيم، اما نه «شيعه علي »!
چراكه شيعه علي ، علي وار بودن، علي وار انديشيدن،
علي وار احساس كردن در برابر جامعه، علي وار مسؤوليت احساس
كردن و انجام دادن و در برابر خدا و خلق، علي وار زيستن، علي وار
پرستيدن و علي وار خدمت كردن است.
دكتر شريعتي
:: :: نويسنده : Rogayyeh
مگر با کلمات می توان از علی سخن گفت ؟
باید به سکوت گوش فرا داد تا از او چه ها می گوید ؟
او با علی آشناتر است. ..........
رساتر و عمیق تر ،زیبا تر ، اثر بخش و آموزنده تر بود.
کدام عبارت؟کدام جمله؟
آن ۲۵ سال سکوت علی است. ........
«شيعه علي بودن» از «چون علي عمل كردن» شروع ميشود. دكتر شريعتي
:: :: نويسنده : Rogayyeh
الهی
:: :: نويسنده : Rogayyeh
خیز، اى بنده محروم و گنهکار بیا یک شب اى خفته غفلت زده بیدار بیا بس شب و روز که در زیر لَحَد خواهى خفت دَم غنیمت بشمار امشب و بیدار بیا . . .
:: :: نويسنده : Rogayyeh
خواستند نور خدا را با آب دهانشان خاموش كنند، غافل از اينكه نور خدا خاموش نمي شود. شهيد حسين فاتحي نژاد
:: :: نويسنده : Rogayyeh
« عکس شهدا را به دیوار می زنیم و عکس آن حرکت می کنیم» نمی دانم از کجا شروع کنم ، از دلتنگیم نسبت به شهیدان بگویم و یا از اوضاع اسفناک جامعه ، جامه ای که در آن دیگر غیرت و حیا و عفت جایگاهی ندارد . محمد جان ، چه خوب شد نبودی که ببینی شهر در محاصره صدامیان فرهنگی است . اگر در میان ما بودی ، فقط خون دل خوردن نصیبت می شد . شهید محمد جهان آرا ، مردان ما ، غیرت خود را قورت داده اند و با زنان و دختران نیمه عریان خود در خیابان ها و پارک ها پرسه می زنند ، ای کاش کار به اینجا ختم می شد ، دیگر چیزی در مورد بدحجابی و بی غیرتی به تو نگویم که « الحر تکفیه الاشاره » . ای شهید مجید بقائی عزیزم ، وقتی که در خیابان انقلاب ، عکس وچهره ی مبارکت را می بینم ، سرم را به زیر می اندازم و به عکست نگاه نمی کنم ، فکر نکن که من تو را دوست ندارم ، نه اینچنین نیست ، اما وقتی که چهره ی نورانی تو را می بینم ، از خجالت و شرم ، آّب می شوم و سرم را به زیر می اندازم . نمی دانم شهدا اگر ما را ببینند چگونه با ما رفتار می کردند ؛ زیرا که آنها شاهد و ناظر ما هستند . ای خواهرم ، شهدا ، سرخی خونشان را فدای سیاهی چادر تو کردند ، تو را به خون پاک شهدا ، حجابت را رعایت کن و ما را جلوی شهدا رو سیاه مکن . شهداء از همه ی ما گله دارند ؛ به ما می گویند : جامعه ی با عفتی را به شما امانت دادیم ، پس چرا در حفظ امانت کوتاهی کردید .
يادمان باشد آرمش امروز را مديون ديروزيم...ديروز و جوانهايش
:: :: نويسنده : Rogayyeh
جنگ براي صلح پايدار تكليفي بود كه شهيدان بدان عمل كردند؛ تا تو چه كرده باشي! شهيد محمد حسين تجلي
:: :: نويسنده : Rogayyeh
قدر به تو خدمت کرده ام ای ایمان , ای ایمان ! گر چه کرامتها و سخاوت های شگفت تو کمر مرا سخت شکسته است و این همه بار منت بر دوش هایم سنگینی می کند و گردنم را خم کرده است , چنانکه یارای آن را که در روی تو راست بنگرم و در چشم تو آزاد بیا ویزم ندارم . اما کار مرا تصدیق کن برادر , انصافم ده که صعب تر بود ! من زنده ماندن را انتخاب کردم درست در آن حال که مردن آسانتر از ماندن بود !
:: :: نويسنده : Rogayyeh
شهيد يوسف قرباني متولد:1345 شهادت:1365
خواستم در چند جمله يوسف را معرفي كنم.ديدم او كسي نيست كه در قالب كلمات بگنجد.به حاج عباس دوست صميمي اش گفتم:يوسف را معرفي كن! گفت:يوسف!كسي بود كه خارج از ظرفيت آدم ها شوخي ميكرد. حاج علي چام:يوسف ان قدر روح با كرامتي داشت كه با شوخي هايش سعي ميكرد درد هاي بي كسي خود را پنهان كند. چند دقیقه قبل از عمليات، یکی از همرزمان خبرنگارش از او می پرسد: آقا یوسف غواص یعنی چی؟ او پاسخ می دهد: غواص یعنی مرغابی امام زمان (عج). گراز در موقعيت قجريه كه بوديم يكي دوبار گراز به چادر بچه ها حمله كرده بود.شب ها بيرون رفتني خيلي احتياط ميكرديم.با يوسف،ابوالفضل،يوسف خوييني توي يك چادر بوديم.ابوالفضل فرمان ده ي گروهان بود.جدي و با اخلاق! شب تازه از تمرين غواصي برگشته بوديم و لش مان افتاده بود توي چادر.يوسف ته چادر مي خوابيد.پلك هايم داشت سنگين مي شد كه بلند شد و لگد كنان از روي ما رد شد. ابوالفضل زير لب غر زد: -كوري!پامو له كردي! دست و پايم را جمع كردم و خزيدم زير پتو كه برگشتني لگدم نكند.ابوالفضل كه خواب از سرش پريده بود گفت: -معلومه كجا داري ميري؟ -هيچي!خوابم نمي بره دارم مي رم هوا خوري. گفتم: -حالا نميشه از پشت چادر بري؟با خنده گفت: -چشم!اومدني از ان طرف ميام. دوباره داشت خوابم مي برد كه صداي داد و فرياد يوسف بلند شد. -آي...گراز...گرازا اومدن... و بعد چيزي محكم از در پشتي چادر تپيد توي چادر و افتاد روي ابوالفضل و من.ابوالفضل كه هراسان از خواب پريده بود نعره ي دردناكي كشيد: -آي كله ام! پاهايم زير سنگيني اش كوفته شده بود.ترسيده بودم گراز آمده بود توي چادر؟خودم را كشيدم كنار چادر كه يكدفعه صداي هر هر خنده ي يوسف بلند شد.حرصم گرفته بود.با لگد پرتش كردم وسط چادر و پاهايم را كشيدم عقب. پهن شده بود وسط چادر و از خنده ريسه مي رفت.ابوالفضل دست گذاشته بود روي سرش و ناله ميكرد. -تو آدم نميشي؟!اين مسخره بازيات كي تموم ميشه؟نميبيني اينجا خوابيديم؟! وبا پا لگدي بهش زد او كه هنوز از رو نرفته بود خودش رو كشيد عقب و با خنده گفت: -آ ابوالفضل نديدي عجب گرازي بود!داشت منو ميخورد...خدَا بهم رحم كرد...! ابوالفضل كه از بي خيالي يوسف حسابي كفري شده بود گفت: -شيطونه ميگه گوشش رو بگير و بندازش بيرونا! برگرفته از كتاب ماه ماهي دوستان عزيز در روز هاي آينده بيشتر راجع به اين شهيد خواهم نوشت. يادمان باشد كه آرامش امروز را مديون ديروزيم...ديروز و جوانهايش
|
|||||||||||